به نقل از آزناآنلاین؛
کبری سعادتی
بوی عطر یاس در فضا پیچیده است. نشسته ام مقابل قاب عکسی که به روی همه لبخند می زند و انتظار مادری را می کشم که مقصد اول و آخرش همین جاست. درست همین جاست که قلبش قرار می یابد و بی قراری اش به پایان می رسد. اینجا محل تردد سیل عاشقان است و از هر طیفی زن و مرد و پیر و جوان و نوجوان در این مکان توقفی کرده و زیرلب نجوایی می کنند و می گذرند. اینجا خانه ابدی جوانی است که به پهنای صورت لبخند زده و با روی باز از زائران خود استقبال می کند. روی نیمکتی نشسته ام و دقیق شده ام در این آمد و شدها… کاش مادر علی هم این صحنه را می دید. به خودم نهیب می زنم. مگر نه اینکه این مادر کار هر روزه اش آمدن و نشستن و درد دل کردن با فرزند شهیدش است. بهشت فاطمه بوی یاس گرفته است و جمعیت هر لحظه زیاد و زیادتر می شود. نگاه منتظرم در بین جمع دنبال مادری می گردد که قبلاً او را ندیده ام و بین شناختن و نشناختنش شک دارم اما یقین دارم که دیدار مادر با همه فرق دارد و من می توانم او را با مادری اش و کارهای مادرانه اش بشناسم. در افکار خود محو شده ام که به خودم می آیم و می بینم که مادری گرد مرقد این شهید عزیزمان می چرخد و قبری که ما قبل از آمدنش شسته ایم را دوباره می شوید. گل های یاس و رز روی قبر را مرتب می کند و در کنارش آرام می گیرد. می گذارم تا دیداری تازه کند و بعد خودم را معرفی می کنم و روی نیمکت کنار مرقد پاک شهید می نشینیم. قرار است از علی برایم بگوید… اما هیچ نمی گوید… مادر علی کنار من بر روی نیمکت سنگی نشسته است و محو تماشای عکس فرزند شهیدش است و نمی دانم پشت نگاه های مات و فارغ از دنیای خاکی چه خاطره ای از علی شهیدش را مرور می کند. آرام آرام سر حرف باز می شود… وقتی سخن از فرزند شهیدش می شود با غرور و اندوه توامان می گوید چه بگویم از او که همیشه آرام بود و نه در دوران کودکی و نه بزرگسالی هیچ وقت شیطنت نکرده است. قبل از اینکه ما او را تربیت کنیم او ما را تربیت می کرد. همیشه از لقمه حرام می ترسید و اگر احسانی هم دم در خانه می آوردند تا مطمئن نمی شد که حلال است لب به آن نمی زد و نماز و دعایش هم که همیشه سروقت بود و همیشگی. همه به خاطر مهربانی و آرامشش دورش جمع می شدند و حرفش همیشه در بین دوستانش خریدار داشت. نمی دانم چرا همه شهدا شبیه هم می شوند شاید فلسفه اش این باشد که از دنیا می بُرند و متصل می شوند به عرش خداوندی. و شهید علی سیفی هم همینقدر مخلص و خدایی بود و دل و ایمانش به شفافی آسمان آبی بود و ایمانش در شفافیت لبخندش تبلور یافته بود. و خودش گفته بود هرچه دارد مدیون لقمه حلال پدر و مادرش بوده است. مادری که روی نیمکت کنار مرقدش نشسته و از زائران بارگاه فرزند شهیدش تشکر می کند و همه می آیند بر سر قبرش از پیر و جوان و کودک… اول با علی شهید دیداری تازه کرده و فاتحه ای می خوانند بعد راهی قبر درگذشتگان خود می شوند و همه هم مادر شهید علی سیفی را می شناسند و هوای دلش را دارند و احترام مادرانگی اش را به جا می آورند آن گونه که جایگاه مقدس مادر شهید است. چون می دانند مادر قداست دارد و حرمت مادر شهید بودن هم که دیگر تمامی واژه ها باید تمام قد در مقابلش سر تعظیم فرود آورند. شهید علی سیفی یکجوان بسیجی همیشه لبخند بر لب که لبخند صورتش سیرت زیبایش را به نمایش می گذاشت. مزین به لباس مقدس پاسداری بود و از کارکنان حفاظتی و امنیتی سپاه در فرودگاه اردبیل بود و پای ثابت پایگاه بسیج محل زندگی خود بود و همین طور پای ثابت نماز جماعت. همیشه دعاهای مختلف را می خواند و مناسبت های خاص را روزه بود و خانواده تازه سر افطار متوجه روزه اش می شدند. عزیز کرده پدر، مادر و سه خواهرش بود و همه اطرافیان هم به خاطر خلق و خوی آرام و مهربانش شیفته اش می شدند. نامش علی بود و منشش هم علی وار زیستن. از ائمه اطهار ارادت خاصی به حضرت یاس داشت و مسلم بود وقتی حرم عزیز دل حضرت یاس به خطر بیفتد احساسش بوی یاس می گیرد و تعلل نمی کند. بی سر و صدا کارهایش را کرده بود تا مدافع حرم خواهر حضرت عباس باشد. راهی شده بود و برای اینکه مادرش بی قرار رفتنش نشود می گفت در تهران در مأموریت است و هر جمعه تلفنی با مادرش صحبت می کرد، مادری که بعد از رفتنش انگار روح از تنش جدا شده بود و همه کسانی که او را می شناختند بی قرارش بودند و قرار عاشقی را در گلزار شهدای بهشت فاطمه تجدید می کردند.
مهری سعادتی, [۰۳٫۰۵٫۲۵ ۱۶:۲۵]
شهید علی سیفی علی بلاغی هشتمین شهید مدافع حرم استان اردبیل که متولد ۹ آبان ماه ۱۳۷۰ بود و در تاریخ ۱۶خرداد ماه ۱۳۹۶ و مصادف با ماه مبارک رمضان و با زبان روزه در دفاع از حریم عقیله بنی هاشم در شهر حماء سوریه آسمانی شد و پیکر مقدسش در ۱۳ تیرماه وارد اردبیل شد و با حضور سیل عاشقان حسینی و دوستدار اهل بیت (ع) تشییع شد. شهیدی که حنای شهادت بر دست گذاشته و در میدان رزم با رجز «در فضیلت برتر از شبهای احیا زینب است در قداست رونوشت روح زهرا زینب است در شجاعت نیست تنها نایب مولا علی حضرت عباس را هم المثنی زینب است» حاضر شده بود و برای سرباختن در راه حفظ حرم و حریم ناموس خدا سر از پا نمی شناخت و دلش کمی آرامش می خواست و از پرچم سه رنگ: سبز، سفید و قرمز که بکشند روی پیکرش و بنویسند علی، شهید مدافع حرم… همانی شد که می خواست و آرزویش برآورده شد و شد هشتمین مدافع حرم استان اردبیل و پرونده دنیوی اش را بست و مطمئنا دل امام زمان(عج) را هم به دست آورد؛ همان که دغدغه اش بود. طبق فرمایش مقام معظم رهبری که از جوان رزمنده ای نقل کرده اند که برای عبور از سیم خاردار دشمن باید ابتدا از سیم خاردار منیت خود عبور کنی. و زندگی هر شهیدی را ورق بزنی صفحه ای از اخلاص به رویت باز می شود و معنویت در آن برجسته شده است و در فهرست زندگی هیچ شهید صفحه ای به نام منیت یافت نمی شود. شهید علی سیفی هم یکی از هزاران شهیدی است که در کسوت هشتمین شهید مدافع حرم استان اردبیل قامت راست کرد و به رسم ادب و عشق و وفاداری شهادت را با خون پاکش امضا کرد. و حالا مادری مانده که همه زندگی اش را وقف زیارت مرقد مطهر فرزندش کرده است. و زندگی اش خلاصه شده بین مسیر خانه و آرامگاه بهشت فاطمه و نمی دانیم پشت نگاه های محو و خیره به قاب عکس فرزند شهیدش چه حرف ها، رازها و خاطره هایی در حال تردد است. همان نگاه های بدون کلامی که روزانه تکرار می شود.

